تبليغاتX
هزارتو
                

معلمی از دانش آموزانش خواست تا عجایب هفتگانه ی جهان را فهرست وار بنویسند .

دانش آموزان شروع به نوشتن کردند . معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد . با آنکه همه ی جواب ها

یکی نبود اما بیشتر دانش آموزان به مواردی مانند : اهرام مصر . تاج محل . کانال پاناما . کلیسای سن

پیتر و دیوار چین اشاره کرده بودند .

اما در میان نوشته ها یادداشتی متفاوت و تامل بر انگیز نظر معلم را به خود جلب کرد .

دانش آموزی نوشته بود (( به نظر من عجایب هفتگانه ی واقعی عبارتند از : لمس کردن . چشیدن .

دیدن . شنیدن . احساس کردن . خندیدن و عشق ورزیدن.))

 

به نقل از هفته نامه همشهری خانواده

 

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 23:46 |
                    

روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود . روي تابلو نوشته بود : من كور هستم لطفا" كمك كنيد .

روزنامه نگار جواني از كنار او مي گذشت . نگاهي به او انداخت  . فقط چند سكه داخل كلاه او بود  . او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و او را ترك كرد .

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است . مرد كور از صداي قدمهايش خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان كسي است كه آن تابلو را نوشته . بگويد كه روي آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد : (( چيز خاص و مهمي نبود من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم )) و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد . مرد كور هيچ وقت ندانست كه او چه نوشته بود ولي روي تابلوي او خوانده مي شد :

امروز بهار است ولي من نمي توانم آن را ببينم!!!!  

 

+ نوشته شده توسط علی در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 23:39 |

   

مرد كوچك اندام فرياد زد : (( روي سبزه ها راه نرو!))

مرد تنومند در جواب گفت : ((احمق نشو . سبزه چيزي احساس نمي كند)) .

مرد كوچك اندام جواب داد : ((بايد مراقبش باشي سبزه به ما زيبايي هديه ميكند اما شكننده است)).

مرد تنومند گفت : ((به هر حال)) .وقدم زنان عبور كرد.

سالها بعد هردو از اين جهان رفتند. سبزه هاي گورستان بي هيچ تفاوتي بر گورهاي هر دو روييدند.

 

                                                            (استيو مك لئود)                                                   

 

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 23:0 |

منجمي به خانه در آمد يكي مرد بيگانه را ديد با زن او به هم نشسته

دشنام داد و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست صاحبدلي

كه بر اين واقف بود گفت :

تو بر اوج فلك چه داني چيست

كه نداني كه در سرايت كيست

 

(سعدی)

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 19:45 |